معجزه کلمه " دوستت دارم "

زن انگلیسی که بر اثر حمله قلبی فوت کرده بود بطور ناگهانی و با جمله «دوستت دارم» همسرش به زندگی بازگشت.

بازگشت به زندگی این زن در اوج ناباوری خانواده و پزشکانش باعث شگفتی آنان شد. پزشکان این بیمار پس از انجام اقدامات پزشکی به خانواده «لورنا» اعلام کردند که بیمارشان فوت کرده و اکنون با کمک دستگاه زنده است.

بستگان لورنا که از تلاش‌های نیروهای پزشکی ناامید شده بودند، خود را برای مراسم خاکسپاری او آماده کردند. همسر لورنا برای وداع آخر به بالای تخت او می‌رود جمله دوستت دارم را چندین بار زمزمه می‌کند.

پسر و سه دختر این زن، که هنگام وداع پدرشان بالای سر او ایستاده بودند، گفتند: با وجود اینکه 45 دقیقه از زمان اعلام فوت مادرمان گذشته بود به یکباره متوجه شدیم که رنگ صورتش تغییر کرد و پلک‌هایش تکان خورد.

پزشکان لورنا با بیان اینکه شرایط او نادر است، پس از به هوش آمدن لورنا آزمایشات و عکس‌برداری‌های لازم را انجام داده و اعلام کردند که وضعیت او روبه بهبود است و آسیبی به مغزش نیز وارد نشده است.

فراتر از دوس داشتن...

اکبرعبدی می‌گوید:

یک روز سر سریال با "حسین پناهی" بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟

گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ گفتم: آره! گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوستش داشتم...

روحش شاد ...

امید

( این داستان زیبا رو تو وبلاگ الهه جان خوندم ، حیفم اومد اینجا نزارمش )

امید

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگی ام را !

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیادرخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.

فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می كردند.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت : تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه بتوانی.

( دوستای گلم حتی لحظه ای هم امیدتونو از دس ندین ، دیگه ببینین ما که اشرف مخلوقاتیم چه کارا که نمیتونیم بکنیم)

بنده خدا

  کودکی با پای برهنه بر روی برفها  
 
 ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی
 
 نگاه می کرد زنی... در حال عبور او
 
 را دید، او را به داخل فروشگاه برد و 
 
 برایش لباس و کفش خرید و گفت:
 
 مواظب خودت باش، کودک پرسید:
 
 ببخشید خانم شما خدا هستید؟

 زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
 
 یکی از بنده های خدا هستم.

 کودک گفت:
 
می دانستم با او نسبتی داری!!!

(فک میکنین ما هم بنده های خداهستیم ؟؟ فک میکنین ما هم با خدا نسبتی داریم؟؟؟ انشاالله که جوابتون " آره " است )
 

دوست داشتن

من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقتی ندارم..

زیرا....

درگیر دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند...


" داستان زیر هم مربوط میشه به همین جمله زیبا "

ادامه نوشته

نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: " من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"

****
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:

" شما هیچ بدهی به من ندارید،من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم،اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".


****
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت : " دوستت دارم اسمیت ، همه چیز داره درست میشه ."

(بچه ها نزارین زنجیر عشق یه شما ختم بشه مطمئن باشین هر روز حداقل میتونیم لبخندو به لبای یه نفر بیاریم )

معرفت دوست

همینطوری که توی آینه نگاه میکرد ، متوجه شد که دیگه مویی روی سرش نمونده.

چند ماهی بود که بخاطر توموری که توی مغزش داشت  شیمی درمانی می کرد.

توی سن 15 سالگی تمام موهای سرش ریخته بود.

کیفش رو برداشت ، باید به مدرسه می رفت.

با خجالت وارد کلاس شد .وقتی سرش روبلند کرد اشک توی چشمانش جمع شد.

تمام همکلاسی هاش موهای سرشون رو از ته تراشیده بودند تا دوستشون تنها پسر بی موی کلاس نباشه .

(به این میگن معرفت)

(آخ که چقد دلم یه دوست واقعی میخواد تا موهای سرمو از ته براش بتراشم)

ارزش دوستی

 واقعا نمیدونم اسم این داستان رو چی میشه گذاشت.

این داستان واقعی باعث شد بفهمم که آدما هنوزم میتونن همدیگرو دوس داشته باشن.

از این اتفاق درس بزرگی گرفتم.

پیشنهاد میکنم از دستش ندین.

دوستی به معنای واقعی یعنی این :

ادامه نوشته

غنی بودن


یکبار پدر بسیار ثروتمندی پسرش را به روستا برد تا با طرززندگی افراد فقیر انجا آشنا شود.

آنان دو شبانه روز را در مزرعه خانواده بسیار فقیری گذراندند.

در راه برگشت پدر از پسر پرسید: سفر چطور بود؟

عالی بود.

زندگی مردم فقیر را دیدی؟

بله، پدر.

چه از آنان یاد گرفتی؟

ما یک سگ داریم ولی آنان چهار سگ دارند، استخر ما تا وسط باغ کشیده شده اما رودخانه انان بی پایان است. چراغ ها سراسر باغ ما را روشن میکنند ولی شب های آنان را ستاره ها روشن میکنند.

ما قطعه زمین کوچکی برای زندگی داریم  ولی مزارع آنان وسیع است. ما غذایمان را میخری، آنان مواد غذایی خود را پرورش میدهند. دیوارها وگاوصندوق از اموال و دارایی های ما محافظت میکنند ولی دوستانشان از آنان حمایت میکنند.

پدر با شنیدن این حرف ها ساکت شد.

پسر افزود: پدر ممنونم که به من نشان دادی که ما چقدر فقیریم.

" دبوا استیت "

اگر یک بار دیگر فرصت زندگی کردن داشتم

قطعه ی زیر را یک پیرمرد 85 ساله در آستانه مرگ نوشته است :

" اگر میتوانستم یک بار دیگر زندگی کنم، سعی میکردم بیشتر اشتباه کنم، بی عیب ونقص نباشم، بیشتر استراحت میکردم، خیلی چیزها بود که آنها را نباید جدی میگرفتم، باید دیوانه تر میبودم.

اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم بیشتر شانس خود را امتحان میکردم، بیشتر سفر می رفتم، قله های بیشتر را فتح میکردم، در رودخانه هاتی بیشتری شنا میکردم، به نقاط تازه تری میرفتم و بیشتر بستنی میخوردم.

با مشکلات حقیقی روبه رو میشدم و مشکلات خیالی را کنار میگذاشتم.

می دانید، من از آن دسته آدم هایی بودم که در تمام لحظات زندگی محتاط، عاقلانه و سالم زندگی میکردم. اگر دوباره متولد میشدم، تمام لحظات زندگی را از آن خود میکردم.

من از آن دسته آدم هایی بودم که همیشه با دماسنج، کیسه آب جوش، بارانی وچترنجات سفر میکردم. اگر بار دیگر متولذد میشدم، سبک تر بهمسافرت میرفتم.

اگر زندگی بار دیگر تکرار میشد، در سپیده دم روزهای بهاری با پای برهنه پیاده روی میکردمودر پاییز تا دیر وقت به خانه برنمیگشتم، بیشتر چرخ وفلک سواری میکردم، طلوع خورشید را بیشتر تماشا میکردم و با بچه ها بیشتر وقت میگذراندم.

فقط اگر زندگی بار دیگر تکرار میشد.

اما میدانید که نمیشود!"

" نادین استیر"

مرغ ها میتوانند پرواز کنند

بهتره کمی دقیق تر به اطرافتون نگا کنین، شاید بیشترشما دقیقا همون جایی هستین که باید باشین.

همینجا نقطه شروع برای رسیدن به رویاهاتونه ،باورنمیکنین؟؟؟

پس داستان زیرو حتما بخونین...:


 

ادامه نوشته

نوع دیدگاه

صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود، با خودش گفت: "هییم! مثل این که امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!

فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو روی سرش مونده بود "هیییم! امروز فرق وسط باز می کنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت!

پس فردای اون روز تنها یک تار مو روی سرش بود "اوکی، امروز دم اسبی می بندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد!

روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود! فریاد زد: ایول! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!

همه چیز به نگاه تو بر می گرده! می تونی از زندگی لذت ببری یا ازش ناامید بشی...

اپرا وینفری

بچه ها این داستان خیلی جالب ،حیرت آور وعبرت آموز یکی از معروفترین،بدبخت ترین وخوشبخت ترین زنای دنیاس،سعی کنین حتما بخونینش

 

تصور کنید که بعنوان نوزادی ناخواسته و حاصل یک رابطه جنسی بی سر و ته،

در روستایی بسیار فقیرنشین و در دامن یک مادر بدبخت که کلفت خانه های مردم

است دیده به جهان بگشایید، بدون آنکه وجود پدر را دور و برتان احساس کنید...

ادامه نوشته

هوس=کوری

شیر نری دلباخته‏ ی آهوی ماده شد.
شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود.
از دور مواظبش بود
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست،
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد.
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...
گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد.
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد